هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و
فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان
من! بیائید و بنگرید زیرا امروز شادی
من متولد شده است! بیائید و شادی مرا ببینید کهچگونه در برابر خورشید می خندد؟
اما بر تعجـبم افزوده شد زیـرا: هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر
نشـد! هفت ماه روی بام خـانه ام ماندم و از بـام تا شـام حضور شـادی خود را به اطلاع همـگان می رسـاندم .
اما کـسی به صدایـم گوش فرا نـداد. لذا من و شادی ام تنها مانـدیم و کسی به ما توجه نکـرد.
هـنوز یک سـال نگـذشت
که ناگهان شـادی من از زندگی خود بیـزار گـشت و رنگ پریـده و بیـمار
شد،و جز قـلّب من، هیچ قـلبی به
عـشـق او نطپـید و هیچ لـبی جز لـبهای من، لـب او را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایــیخود جان و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم.
یاد و خاطره چیست؟
جز بـرگ پائـیزی که انـدکی در بـاد می جنـبد و به خود می پیچـد سپس برای زمان طولانـــی با خـاک کـفن می شــــــود!






