گمـان نمی کنـم این دستها به هم برسنـد
دو دل شکسته در انــزوا به هم برسنـد
ضریح و نذر رها کــن، بعـیــد می دانــم
دو دست دور بـه زور دعــا به هم برسنـد
کـدام دست رسیـده بـه دست دلخواهـش
که دست های پر از زخــم ما به هم برسنـد
شکوه عشق به زیر سواُل خواهد رفت
و گر نه مـــی شود آسان دو تا به هـم برسنـد ...


آن سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چون گـلــــی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم، پیچیده بر آن قامت مهر
ناتوان، نازک، ترد
تنـــد بادی برخواست
تکـیه گاهم افتاد
برگـهایم پژمرد ......
روزها طـی شد از تنهایی مالا مال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهرهُ لرزان تو بود
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آئینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب روز گذشت
آن زمانها به امیدی که تو بر خواهی گشت
پای هر پنجرهُ مات، می نشستم به تماشا تنها !
گاه بر پردهُ ابر، گاه در روزن ماه
دور تا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها، هیهات
چشم، دوخته ام، بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز..






