
دیگر نه بوی خاک نجاتم می دهد
نه شمارش ستاره ها تسکینم....
صدایم نکن . . .

ترسم از روز ِِ سیاهیست!
که بیایی و چه سود؛
رفته باشم و بدانی
که چه دیر آمده ای....


هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و
فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان
من! بیائید و بنگرید زیرا امروز شادی
من متولد شده است! بیائید و شادی مرا ببینید کهچگونه در برابر خورشید می خندد؟
اما بر تعجـبم افزوده شد زیـرا: هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر
نشـد! هفت ماه روی بام خـانه ام ماندم و از بـام تا شـام حضور شـادی خود را به اطلاع همـگان می رسـاندم .
اما کـسی به صدایـم گوش فرا نـداد. لذا من و شادی ام تنها مانـدیم و کسی به ما توجه نکـرد.
هـنوز یک سـال نگـذشت
که ناگهان شـادی من از زندگی خود بیـزار گـشت و رنگ پریـده و بیـمار
شد،و جز قـلّب من، هیچ قـلبی به
عـشـق او نطپـید و هیچ لـبی جز لـبهای من، لـب او را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایــیخود جان و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم.
یاد و خاطره چیست؟
جز بـرگ پائـیزی که انـدکی در بـاد می جنـبد و به خود می پیچـد سپس برای زمان طولانـــی با خـاک کـفن می شــــــود!


هنگامی که اندوه من متولد شد مانند پرستاری مهربان به او شیر دادم و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم.
سپس اندوه من مانند هر موجود زنده ی دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سر شار از زیبایی و شادابی شد لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گردا گردمان نیز عشق ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و مهربان گردانید.
هرگاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و به آوازمان گوش فرا می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق دریا و شگفتی های خاطرات بود.
هر گاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و اعجاب به ما
می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما سخن می گفتند؛
در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود می بالیدم و افتخار می کردم.
آنگاه اندوه من مانند سر انجام هر موجود زنده ی دیگر، جان سپرد و من تنها ماندم و در ادیشه و تامل تنها شدم.
اکنون چون سخن می گویم، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار پنجره نمی آید.
و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلائی که می یابم آن هنگامی است که صداهایی در خواب می شنوم که با حسرت می گویند:
بنگرید! بنگرید! اینجا مردی خفته است که اندوه هایش در گذشته است!


گمـان نمی کنـم این دستها به هم برسنـد
دو دل شکسته در انــزوا به هم برسنـد
ضریح و نذر رها کــن، بعـیــد می دانــم
دو دست دور بـه زور دعــا به هم برسنـد
کـدام دست رسیـده بـه دست دلخواهـش
که دست های پر از زخــم ما به هم برسنـد
شکوه عشق به زیر سواُل خواهد رفت
و گر نه مـــی شود آسان دو تا به هـم برسنـد ...


آن سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چون گـلــــی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم، پیچیده بر آن قامت مهر
ناتوان، نازک، ترد
تنـــد بادی برخواست
تکـیه گاهم افتاد
برگـهایم پژمرد ......
روزها طـی شد از تنهایی مالا مال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهرهُ لرزان تو بود
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آئینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب روز گذشت
آن زمانها به امیدی که تو بر خواهی گشت
پای هر پنجرهُ مات، می نشستم به تماشا تنها !
گاه بر پردهُ ابر، گاه در روزن ماه
دور تا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها، هیهات
چشم، دوخته ام، بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز..



لحظههاي زندگي
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونا رو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم
که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدرغم ، که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي
گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين حرفها رو به کسانی بگوکه واست معنايي دارن
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نگفتی، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم...
با تشكر و سپاس یه دوست.....

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
عشق بازيچهُ شهر است ولي در ده ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم....





